به‌ چهارپايان‌ خود آب‌ نمي‌دهيم‌ تا شبانان‌ همگي‌ حيوانات‌ خود را از آبشخور بازگردانند» عادت‌ ما اين ‌است‌ كه‌ درنگ‌ كنيم‌ و انتظار بكشيم‌ تا مردم‌ از آب‌ بازگردند زيرا از اين‌ كه‌ با مردم‌ نامحرم‌ درآميزيم، مي‌پرهيزيم‌. يا به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ از آب ‌دادن‌ حيوانات‌ خويش‌ همپاي‌ آنان‌ عاجز و ناتوان‌ هستيم‌ «و پدر ما پيري‌ كهنسال‌ است‌» كه‌ به‌خاطر سالخوردگي‌ و ناتواني‌ نمي‌تواند چهارپايان‌ را آب‌ دهد، از اين‌روي‌ ناچار شديم‌ كه‌ خود به‌ گوسفندانمان‌ آب‌ بدهيم‌.
 
سوره قصص آيه  24
‏متن آيه : ‏
‏ فَسَقَى لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«پس‌» چون‌ موسي‌(ع) سخن‌ آن‌ دو را شنيد؛ «چهارپايانشان‌ را برايشان‌ آب ‌داد» به‌ خاطر گرايشي‌ كه‌ به‌ كار معروف‌ و ياري‌دادن‌ ناتوانان‌ داشت‌. از عمربن‌خطاب‌(رض) روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ فرمود: موسي‌(ع) چهارپايان‌ آنان‌ را از چاهي‌ آب ‌داد كه‌ با سنگي‌ بزرگ‌ كه‌ جز ده‌ مرد توان‌ برداشتن‌ آن‌ را نداشتند، پوشيده‌ شده ‌بود، سپس‌ مجددا آن‌ سنگ‌ را بر سر آن‌ چاه‌ برگردانيد. «آن‌گاه‌» كه ‌موسي‌(ع) از آب‌ دادن‌ براي‌ آن‌دو فارغ‌ شد؛ «به‌سوي‌ سايه‌ برگشت‌» و مجددا در آن‌ نشست‌ «و گفت: پروردگارا! من‌ به‌ هر خيري‌ كه‌ بر من‌ بفرستي‌» اندك‌ باشد يا بسيار «فقيرم‌» يعني: نيازمندم‌. مراد وي‌ از خير، غذا براي‌ رفع‌ گرسنگي‌ بود چراكه‌ او بي‌توشه‌ از مصر به‌ راه‌ زده‌ بود و توشه‌ وي‌ هر خوراكي‌اي‌ بود كه‌ در راه ‌مي‌يافت‌.
 
سوره قصص آيه  25
‏متن آيه : ‏
‏ فَجَاءتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِي عَلَى اسْتِحْيَاء قَالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءهُ وَقَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قَالَ لَا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«پس‌ يكي‌ از آن‌دو زن‌ ـ درحالي‌كه‌ با شرم‌ و آزرم‌ گام‌ بر مي‌داشت‌ ـ نزد وي ‌آمد» و اين‌ گونه‌ راه‌ رفتن، دليل‌ كمال‌ ايمان‌ و پاكي‌ سرشت‌ و طينت‌ وي‌ بود. روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ چون‌ آن‌ دختران‌ در آن‌ روز زودتر از هميشه‌ نزد پدر رفتند، پدر از آمدن‌ زود هنگام‌ آنان‌ تعجب‌ كرد و از علت‌ آن‌ پرسيد، آنها داستان‌ مردي‌ را كه‌ حيواناتشان‌ را برايشان‌ آب‌ داده‌ بود به‌ وي‌ گفتند. سپس‌ او به‌ يكي‌ از آن‌ دو دخترش‌ دستور داد تا نزد آن‌ مرد رفته‌ و او را به‌ خانه‌ وي‌ دعوت‌ نمايد و آن‌ دختر طبق‌ دستور پدر نزد موسي‌(ع) آمد. اكثر مفسران‌ برآنند كه‌ آن‌ دو دختر، دختران‌ شعيب‌(ع) بودند اما در قرآن‌ يا سنت‌ چيزي‌ كه‌ بر اين‌ امر دلالت‌ كند، وجود ندارد.
«گفت‌» آن‌ دختر به‌ موسي‌(ع) «پدرم‌ تو را مي‌طلبد تا مزد آبدهي‌ات‌ براي‌ چهارپايان‌ ما را به‌ تو بدهد» و مرا به‌منظور ابلاغ‌ اين‌ دعوت‌ نزد تو فرستاده‌ ا ست ‌«پس‌ چون‌» موسي‌(ع) «نزد او آمد و داستانهاي‌ خود را بر او حكايت‌ كرد» يعني: چون‌ موسي‌(ع) تمام‌ سرگذشتي‌ را كه‌ بر سر وي‌ آمده‌ بود ـ از هنگام‌ كشته ‌شدن‌ قبطي‌ تا رسيدن‌ وي‌ به‌ آب‌ مدين‌ ـ بر پدر آن‌ دو دختر حكايت‌ كرد؛ «گفت‌» پدر آن‌ دو دختر «نترس‌ كه‌ از قوم‌ ستمكار نجات‌ يافتي‌» يعني: از فرعون‌ و كسانش ‌نجات‌ يافتي‌ زيرا فرعون‌ بر سرزمين‌ ما (مدين‌) تسلطي‌ ندارد.
نسفي‌ مي‌گويد: «اين‌ آيه‌ دليل‌ بر جايز بودن‌ عمل‌ به‌ خبر واحد، رفتن‌ با زن ‌بيگانه‌ همراه‌ با احتياط و پرهيزكاري‌ و گرفتن‌ مزد در قبال‌ كار معروف، به‌ هنگام‌ نيازمندي‌ است‌».  
 
سوره قصص آيه  26
‏متن آيه : ‏
‏ قَالَتْ إِحْدَاهُمَا يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«يكي‌ از آن‌ دو دختر گفت: پدرجان‌! او را استخدام‌ كن‌» تا گوسفندانمان‌ را به‌ چرا ببرد «چراكه‌ بهترين‌ كسي‌ است‌ كه‌ مي‌تواني‌ استخدام‌ كني، هم‌ نيرومند و هم‌ امين ‌است‌» يعني: موسي‌(ع) شايسته‌ آن‌ است‌ كه‌ او را با دستمزد به‌ كار گيري‌ زيرا او جمع‌كننده‌ دو خصلت‌ بزرگ‌ يعني‌ توانايي‌ و امانتداري‌ است‌ و اين‌ دو وصف‌ چون ‌در انساني‌ جمع‌ شوند، آن‌ انسان‌ را سزاوارترين‌ مردم‌ به‌ انجام‌ خدمت‌ مي‌گردانند، اعم‌ از اين‌ كه‌ آن‌ انسان‌ اجير باشد يا وكيل، كارمند و مأمور باشد يا ناظر و بازرس، يا هم‌ شغل‌ ديگري‌ داشته‌ باشد. اولين‌ اين‌ دو خصلت، امانتداري‌ و درستكاري‌ است‌ زيرا شخص‌ امانتدار در آنچه‌ كه‌ به‌ وي‌ از مال‌ ديگران‌ سپرده‌ مي‌شود، خيانت‌ نمي‌كند. در درجه‌ دوم، داشتن‌ توانايي‌ و كفايت‌ بر انجام‌ آن‌ كاراست، كه‌ اين‌ توانايي‌ شامل‌ هر سه‌ خصلت‌ كارداني‌ و آگاهي‌ در آن‌ كار، همت‌ ونشاطي‌ كه‌ محرك‌ انجام‌ آن‌ كار است‌ و قدرت‌ بدني‌ مي‌شود، كه‌ همه‌ اينها در موسي‌(ع) فراهم‌ بود.
ابن‌كثير نقل‌ مي‌كند: «پدر آن‌ دختر به‌ وي‌ گفت‌؛ از كجا دانستي‌ كه‌ اين‌ مرد توانا و امانتدار است‌؟ گفت: توانايي‌ او را از آن‌ دانستم‌ كه‌ صخره‌اي‌ را از جا برداشت‌ كه‌ جز ده‌ مرد به‌ برداشتن‌ آن‌ توانا نبودند. و امانتداري‌ و درستكاري‌ او را از اين‌ امر دانستم‌ كه‌ چون‌ در راه‌ با او مي‌آمدم، از او جلوتر رفتم‌ تا پيشاپيش‌ وي‌ حركت‌ كنم‌ اما او به‌ من‌ گفت: تو از پشت‌ سرم‌ بيا و اگر راه‌ را اشتباه‌ كردم، سنگريزه‌اي‌ به‌سوي‌ من‌ بينداز، آن‌ وقت‌ مي‌دانم‌ كه‌ راه‌ را اشتباه‌ رفته‌ام‌».
 
سوره قصص آيه  27
‏متن آيه : ‏
‏ قَالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هَاتَيْنِ عَلَى أَن تَأْجُرَنِي ثَمَانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِندِكَ وَمَا أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«گفت‌» پدر آن‌ دو دختر به‌ موسي‌(ع) «من‌ مي‌خواهم‌ يكي‌ از اين‌ دو دختر خود رابه‌ نكاح‌ تو درآورم‌ در قبال‌ اين‌ كه‌ هشت‌ سال‌ براي‌ من‌ كار كني‌» يعني: دخترم‌ ـ كه‌گويند نامش‌ صفورا بود ـ را به‌ اين‌ شرط به‌ ازدواج‌ تو در مي‌آورم‌ كه‌ مهر وي‌ هشت‌ سال‌ كار تو نزد من‌ باشد و اين‌ كار، عبارت‌ است‌ از شباني‌ گوسفندانم‌ «و اگرآن‌ را در ده‌ سال‌ به‌ پايان‌ رساندي، اين‌ از نزد توست‌» يعني: اگر به‌ جاي‌ هشت‌ سال، شباني‌ را به‌ ده‌ سال‌ رسانيدي‌ و دو سال‌ را در خدمت‌ به‌ من‌ افزودي، ابن‌ بخشش‌ و فضلي‌ از نزد توست، نه‌ الزام‌ و اجباري‌ از جانب‌ من‌. بدين‌سان، او اين‌ قضيه‌ را به ‌مردانگي‌ و همت‌ خود موسي‌(ع) موكول‌ كرد «و نمي‌خواهم