: هر دويمان‌ با كمال‌ رضا و اطاعت‌، در برابر فرمانت‌ منقاد و تسليم‌ هستيم‌. چنين‌ بود كه‌ خداي‌ عزوجل‌ در آنها نيروي ‌سخن‌گفتن‌ آفريد و همان‌گونه‌ كه‌ خداي‌ عزوجل‌ خواسته‌ بود، سخن‌ گفتند. به‌قولي‌ديگر: مراد سخن‌ گفتن‌ حقيقي‌ آنها نيست‌ بلكه‌ اين‌ تمثيلي‌ براي‌ اطاعت‌ و انقياد آسمان‌ و زمين‌ و تأثير قدرت‌ ذات‌ ربوبيت‌ در آنهاست‌ پس‌ اين‌ از باب‌ مجاز مي‌باشد لذا مراد زبان‌ حال‌ است‌، نه‌ زبان‌ قال‌.
 
	﴿ سوره‌ فصلت ﴾
مکی‌ است‌ و داراي‌ (54) آيه‌ است‌.
 
وجه‌ تسميه‌: اين‌ سوره‌ را به‌سبب‌ اين‌كه‌ با فرموده‌ حق‌ تعالي‌:  (‏كِتَابٌ فُصِّلَتْ آيَاتُهُ) افتتاح‌ شده‌ است‌، سوره‌ «فصلت‌» ناميدند. خداوند (ج) در اين‌ سوره‌ ـ به ‌مصداق‌ معني‌ آن‌ ـ آيات‌ خود را به‌ تفصيل‌ بيان‌ كرده‌ و ادله‌ و برهانهاي‌ آشكاري ‌را بر وجود، قدرت‌ و وحدانيت‌ خويش‌ اقامه‌ كرده‌ است‌. نام‌ ديگر اين‌ سوره‌، «حم‌ السجده‌» است‌ زيرا رسول‌‌خدا‌ص آن‌ را از ابتدايش‌ بر زعماي‌ قريش ‌خواندند و چون‌ به‌ موضع‌ سجده‌ رسيدند، سجده‌ كردند. اين‌ سوره‌، بعد از سوره ‌«غافر» نازل‌ شد.
ابن‌كثير درباره‌ فضيلت‌ اين‌ سوره‌ از اصحاب‌(رض)نقل‌ مي‌كند كه‌ فرمودند: قريش‌ روزي‌ گرد هم‌ آمدند و به‌ يك‌ديگر گفتند: «بنگريد كه‌ چه‌كسي‌ از شما به‌ سحر، شعر و فالبيني‌ داناتر است‌ پس‌ او را نزد اين‌ مردي‌ بفرستيد كه‌ جمع‌ ما را متفرق‌ و كار ما را پراكنده‌ و پريشان‌ ساخته‌ و دين‌ ما را مورد نكوهش‌ قرار مي‌دهد؛ تا با وي ‌سخن‌ بگويد سپس‌ بنگريم‌ كه‌ او چه‌ پاسخي‌ به‌ وي‌ مي‌دهد! گفتند: ما كسي‌ جز «عتبه‌بن‌ربيعه‌» را كه‌ به‌ اين‌ امور آگاهي‌ تامي‌ داشته‌ باشد، نمي‌شناسيم‌. پس‌ روي ‌به‌ او كردند و گفتند: اي‌ ابوالوليد! اين‌ كار، كار توست‌. پس‌ عتبه‌ بنا به‌ مشورت ‌آنان‌ نزد رسول‌‌خدا‌ص رفت‌ و به‌ ايشان‌ گفت‌: اي‌ محمد‌ص! تو بهتر هستي‌ يا عبدالله پدرت‌؟ رسول‌‌خدا‌ص سكوت‌ كردند و پاسخي‌ ندادند. باز گفت‌: تو بهتر هستي‌ يا عبدالمطلب‌؟ باز هم‌ رسول‌‌خدا‌ص سكوت‌ كردند. بار ديگر گفت‌: تو بهتر هستي‌ يا عبدالمطلب‌؟ باز هم‌ رسول‌‌خدا‌ص سكوت‌ كردند. گفت‌: اگر مي‌پنداري‌ كه‌ اين‌ گروهي‌ كه‌ نام‌ بردم‌، از تو بهترند پس‌ اينان‌ همين‌ خداياني‌ را كه ‌تو به ‌باد حمله‌شان‌ گرفته‌اي‌، پرستيده‌اند و اگر مي‌پنداري‌ كه‌ تو بهتر از آنان‌ هستي ‌پس‌ سخن‌ بگو تا سخنت‌ را بشنويم‌ زيرا سوگند به‌ خدا كه‌ ما هرگز انسان‌ رانده‌ شده‌اي‌ را شوم‌تر و ناميمون‌تر از تو بر قومت‌ نديده‌ايم‌! تو جمع‌ ما را پراكنده‌ و كار ما را آشفته‌ و پريشان‌ ساخته‌اي‌، دينمان‌ را به ‌باد حمله‌ و سرزنش‌ گرفته‌ و ما را در ميان‌ اعراب‌ رسوا ساخته‌اي‌؛ تا بدانجا كه‌ اين‌ خبر در ميانشان‌ شيوع‌ يافته‌ كه‌: در ميان‌ قريش‌ جادوگري‌ است‌! و در ميان‌ قريش‌ كاهني‌ است‌! به‌ خدا سوگند كه ‌ما فريادي‌ مانند فرياد زن‌ باردار درحال‌ درد زايمان‌ را انتظار مي‌كشيم‌ كه‌ (بر اثر دعوتت) برخي‌ از ما به‌سوي‌ برخي‌ ديگر با شمشيرها حمله‌ بريم‌ تا همه‌ پاك‌ نابود شويم‌! هان‌ اي‌ مرد! اگر هدفت‌ از اين‌ دعوت‌ نيازمنديت‌ به‌ مال‌ و سرمايه‌ است‌، برايت‌ مالي‌ بسيار گرد مي‌آوريم‌ تا سرمايه‌دارترين‌ مرد قريش‌ باشي‌ و اگر شهوت‌ بر تو غلبه‌ كرده‌، اينك‌ هر يك‌ از زنان‌ قريش‌ را كه‌ مي‌خواهي‌ انتخاب‌ كن‌ پس‌ ما به ‌تو ده‌ زن‌ زيباروي‌ مي‌دهيم‌. و اگر هدفت‌ سيادت‌ و سروري‌ است‌، تو را سرور و سالار خويش‌ مي‌گردانيم‌. و اگر هدفت‌ از اين‌ دعوت‌ پادشاهي‌ است‌، تو را بر خود پادشاه‌ مي‌گردانيم‌...!
چون‌ عتبه‌ از سخن‌گفتن‌ فارغ‌ شد ـ و رسول‌‌خدا‌ص از او شنيدند ـ فرمودند: «آيا سخنت‌ تمام‌ شد؟» گفت‌: آري‌! فرمودند: پس‌ اينك‌ از من‌ بشنو. گفت‌: مي‌شنوم‌! پس‌ خواندند: 
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم
حم ‏‏ تَنزِيلٌ مِّنَ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ‏...  ﮊ تا به‌ اين‌ آيه‌ رسيدند: (‏ فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِّثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَثَمُودَ ‏). در اين‌ هنگام‌ عتبه‌ كه‌ سخت‌ تحت‌ تأثير اين‌ آيات‌ قرار گرفته‌ بود، از بيم‌ آن‌كه ‌عذاب‌ نازل‌ شود، دست‌ بر دهان‌ رسول‌اكرمص گذاشت‌ و ايشان‌ را به‌ حق‌ پيوند رحم‌ سوگند داد و التماس‌ كرد كه‌ بس‌ كنند و جلوتر نروند. آن‌گاه‌ يكراست‌ از نزد ايشان‌ به‌ خانه‌اش‌ رفت‌ و نزد قريش‌ بازنگشت‌ و خود را از آنان‌ كنار كشيد. پس ‌ابوجهل‌ گفت‌: اي‌ گروه‌ قريش‌! به‌ خدا جز اين‌ فكر نمي‌كنم‌ كه‌ عتبه‌ به‌ محمد گرايش‌ يافته‌ و غذاي‌ وي‌ او را خوش‌ آمده‌ است‌! و اين‌ نيست‌ جز به‌سبب‌ نيازي ‌كه‌ در وي‌ پديد آمده‌ است‌! پس‌ بياييد كه‌ نزد وي‌ برويم‌. چون‌ نزد وي‌ رفتند ابوجهل‌ به‌ وي‌ گفت‌: تو را چيز ديگري‌ از حضور در نزد ما بازنداشت‌ جز اين‌كه‌ به‌ محمد گرايش‌ يافته‌اي‌ و غذاي‌ وي‌ تو را خوش‌ آمده‌ است‌...! عتبه‌ گفت‌: نه‌! به‌ خدا سوگند كه‌ شما مي‌دانيد؛ من‌ از سرمايه‌دارترين‌هاي‌ قريش‌ هستم‌ ولي ‌حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ وقتي‌ نزد وي‌ رفتم‌ و داستان‌ را بر وي‌ بازگفتم‌، مرا با كلامي‌ پاسخ‌ گفت‌ كه‌ ـ به‌ خدا سوگند ـ نه‌ آن‌ كلام‌ شعر است‌، نه‌ فال‌ و نه‌ سحر. او سوره‌اي‌ از قرآن‌ را تا آيه‌ عذاب‌ برايم‌ خواند پس‌ دهان‌ وي‌ را گرفتم‌ و او را به‌ حق‌ پيوند رحم‌ و خويشاوندي‌اي‌ كه‌ با ما دارد، سوگند دادم‌ كه‌ بس‌ كند و دست ‌نگه ‌دارد زيرا شما مي‌دانيد كه‌ محمد چون‌ چيزي‌ گفت‌، دروغ‌ نگفته‌ است‌ و من ‌ترسيدم‌ كه‌ بر شما عذاب‌ نازل‌ شود. اكنون‌ نظرم‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ مرد را به‌ حال ‌خودش‌ واگذاريد و از او كناره‌ بگيريد زيرا به‌ خدا سوگند؛ كلامي‌ را كه‌ من‌ از وي ‌شنيدم‌، صدايي‌ دارد و سخنش‌ راه‌ به‌ جايي‌ مي‌برد. پس‌ اگر اعراب‌ بر او غلبه‌ كنند، شما به‌ وسيله‌ ديگران‌ از وي‌ فارغ‌ بال‌ مي‌شويد و اگر او بر اعراب‌ غالب‌ شود آن‌گاه‌ ملك‌ و عزت‌ وي‌، ملك‌ و عزت‌ شماست‌ و شما به‌وسيله‌ وي ‌خوشبخت‌ترين‌ مردم‌ مي‌گرديد!
گفتند: اي‌ ابوالوليد! به‌ خدا سوگند كه‌ او تو را با زبانش‌ سحر كرده‌ است‌. او در پاسخ‌ گفت‌: اين‌ رأي‌ من‌ است‌، شما دانيد و كارتان‌ كه‌ با او چه‌ مي‌كنيد[1].
 
[1] به ‌نقل‌ از ابن‌كثير، با تلخيص‌ از دو روايت‌ جابر بن‌ عبدالله و محمد بن‌ كعب‌ قرظي‌ رضي‌الله عنهما.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:4676.txt">آيه  12</a><a class="text" href="w:text:4677.txt">آيه  13</a><a class="text" href="w:text:4678.txt">آيه  14</a><a class="text" h